نظامي، مسعود سعد، صائب... اما جاي فروغ، اخوان، شاملو... واقعا تو ادبيات خاليه
واقعا چرا؟ حيف نيست كه ما هيچوقت مفهوم اشعار اخوان رو نخونيم و تو كلاس راجع بش صحبت نكنيم؟ چرا نمي خوايم بفهميم فروغ وقتي ميگه پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني يعني چي؟ يا وقتي ميگه سبز خواهم شد... مي دانم... مي دانم
يعني شاملو به اندازه ي مسعودسعد حرفاش معنا نداره؟ كه ارزش دو واحد درسي ناقابل رو داشته باشه؟
نمي دونم... واقعا نمي دونم
موفق و سرسبز باشيد
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
نه یک نه صد که تو را صد هزار بافه ی مو
دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست
علیرضا بدیع
تابستان هیچ رقمه توی کتم نمی رود. گرمای امسال فاجعه است و من یکی تحمل هر عذابی را دارم الا گرما. تنها خوبی تابستان برایم خلاصی از درسای دانشگاست و هجومم به سمت هرچیز که بشود اسمش را کتاب یا فیلم گذاشت. از نمایشنامه های اکبر رادی بگیر تا فیلمنامه های بهرام بیضائی. از داستان های چوبک و گلشیری تا رمان های همینگوی و بولگاکف و ... و اگر اینترنت هم باشد که ناخنکی هم به شعرها و داستان های وبلاگی می زنم و ...
اما از نوشتن خالی ام. شاید دوباره سراغ نمایش بروم. اگر گرمای تابستان بگذارد و انقدر کسلم نکند که گاهی حتی به زور بتوانم از خانه بیرون بروم
برمی گردم....

دستمال سپيد مرطوبم
دارم از دست مي روم اما
نگرانم نباش... من خوبم
ياسر قنبرلو (پدرام)
بعد از يك دوره ي طوفاني از زندگيم كه به هر جون كندني بود گذروندمش و تموم شد به يه آرامش رسيدم. آرامشي كه نمي خواستم به هيچ قيمتي از دستش بدم. آرامشي كه با تمام وجود دوسش داشتم. اما مدام مي ترسم كه يكي بياد و آرامشمو كه دو دستي بهش چسبيدم ازم بگيره و با خودش ببره. همينم هست كه داره آرامشو بهم مي زنه. حالا فكر مي كنم داشتن آرامش سخت تر از نداشتنشه. حالا آرزو مي كنم كه كاش هيچوقت به آرامش نمي رسيدم.
نمايشگاه كتاب نزديكه. دلم كه حسابي براي دوستام تنگ شده مدام ميگه پاشو برو و بچه ها رو ببين. الهه، سميرا، گندم، دنيا، و ... اما ته جيبم بالا مياد و آروم تو گوشم ميگه: عاقل باش...
سمر نوشت: برايم دعا كنيد تا خدا از من بگيرد هرآنچه را كه خدا را از من ميگيرد.
موفق و سرسبز باشيد
داستان: شوهرانم
امروز باز هم ازدواج كردم. اينبار با پسر جواني كه عكاسياش سر كوچهي ما است. يكبار رفته و عكس گرفته بودم براي كارت ملي. سبزه رو و عينكي است و هميشه لباس صورتي ميپوشد كه به رنگ پوستش ميآيد. گفته بود: "به كف دستم نگاه كنيد..." و من نگاه كرده بودم به زبري دستهاي زمختش. يلدا هر وقت عكس را ميبيند ميخندد و ميگويد: "اوه اوه چه نگاه فيلسوفانهاي..." .
در ادامه مطلب...
به نامش و به یاری اش
جشنواره، کنگره، همایش، گردهمایی و ... اصلاً چه فرقی دارد که چه اسمی داشته باشد. مهم این است که گذشت و مهم تر این که خوب گذشت. حالا شاید نه به اندازه جشنواره های دیگر و خاطرات شب بیداری همایمان با صدیقه حسینی و یا شعرخوانی هایمان با الهه ملک محمدی و ... اما خب به اندازه ی خوبی هایش خوب بود.
اینکه چند روزی از سردترین ماه سال را در هوای بهاری بندرعباس بگذرانی خودش موهبتی است که من بیش از هرچیز از آن لذت بردم.
تعداد شاعران و نویسندگان کم بود و به همین علت دوستی هایمان زودتر از آنچه فکر می کردم شکل گرفت. اینکه شب اول از 7 نفر داستان نویس مهمان 6 نفرمان دور هم جمع شدیم و داستان خواندیم و نقد شدیم و نقد کردیم و ...
وحیده ابراهیمی(مشهد) را از جشنواره ی از آسمان سبز که رتبه آورده بود، دورادور می شناختم و بی تعارف از داستان هایش لذت بردم. عطیه جوادی(کاشان) هم با شیطنت هایش همه را سر ذوق می آورد حتی زمان هایی که همه خسته بودیم. آنیتا یارمحمدی(تهران) برایم دوست داشتنی بود و خب چون شاگرد استاد سناپور بود ذوق داشتم که داستانش را بشنوم اما برایمان نخواند.و بنده ي خدا مدام به من مي گفت:فريده انقدر غر نزن دختر. علی شاه علی (الیگودرز) هم تمام کارهایش باقصد و بی قصد همه را به خنده می انداخت. از موز خوردنش در اختتامیه بگیر تا حرف ها و شوخی های گاه گاهش.
معصومه اکبری(زنجان) بین همه ی داستان نویسان تنها کسی بود که با 1 ماه اختلاف، هم سن و سال خودم محسوب میشد و فقط کافی بود صدایش کنی: معصومه بیا اینجا ... که برگردد و بگوید: صدبار گفتم به من دل نبندید من موندی نیستم براتون ... و بعد بزند زیر خنده.
بچه های داستان خائن صدایم می کردند و می خواستند از گروه بیرونم بیندازند. شاید حق داشتند چون من مدام با شاعران بودم و آن هم به خاطر اینکه بیشتر در دنیای شعر بوده ام نه داستان.
مریم حقیقت(جهرم)، مهدی فرجی(کاشان) و لیلا کردبچه(تهران) را از بچگی می شناختم و درآن ته توهای خاطراتم تصاویری گنگ ازشان به یاد داشتم. سیما نوذری(بوشهر) که هم اتاقی ام بود و شب ها زودتر از من به اتاق می رفت و من وقتی 2 نصفه شب به اتق برمی گشتم راهم نمی داد و از همان پشت در می گفت: برو همون جایی که تا حالا بودی، کم سن ترین شاعر جشنواره بود و شعرهای فوق العاده زیبایی داشت.
سحر احمدی(کرمانشاه) و فاطمه سلیمانی(زنجان) هم شاعران سپید بودند و دوستان مسیر رفت و برگشت ها و سلف غذاخوری که باهم بنشینیم و از این در و آن در بگوییم و گاهی هم شعر بخوانیم.
صالح دروند(بوشهر) را سیما به من معرفی کرد و گفت که شعرهای زیبایی دارند و من مدام به ذهنم فشار می آوردم که ببینم در لابه لای ذهن درهم و برهمم یادم می آید که شعری از ایشان خوانده باشم یا نه اما وقتی شعرهایشان را شنیدم واقعا لذت بردم و مشتاق شدم باقی آثارشان را هم بشنوم.
امین جعفری(شیراز) هم بالکل نام مرا فراموش کرده بودند. مرا یا « خواهر شهریار» صدا می زدند و یا« برادرش شهریار قلی زاده است» که البته درباره ی مورد دوم آقای دروند تصحیح می کردند و می گفتند: البته ایشون خواهر شهریاره. و من می خواستم بگویم ما بچه های آخر خانواده به بی هویتی عادت داریم و در مدرسه و اداره و جشنواره ما را با نام خواهر و برادرهایمان می شناسند اما به یک لبخند از سر تسلیم رضایت دادم.
عليرضا بديع ( که زیاد از شعر جشنواره ایشان راضی نبودم و به نظرم کارهای بهتری در دفتر کاریشان وجود دارد) هم که همه تا آخرین روز فکر می کردند که خودشان را می رسانند اما انگار موفق به این کار نشدند و یا خودشان مایل به آمدن نبودند.
و دیگر دوستان شاعر که بیشتر دوستیمان درحد سلام و علیکی کوتاه ماند و خسته نباشیدهای گاه گاهمان. مهدی نظارتی زاده، محمد جواد آسمان، سارا جلوداریان، پانته آ صفایی، آیسا حکمت، محمدحسین ملکیان و ..
افتتاحیه و اختتامیه هم مثل همیشه پر بود از سخنرانی ها و حرف ها که من بیش از همه از شعر استاد بهمنی لذت بردم:
«من شنیدنی امروز دیدنی شده ام
... که منزوی به من آموخت، بهمنی شده ام»
و خب سیاست جشنواره نیز که به هر 30 نفر برگزیده 1 سکه تمام داده بود باعث رضایت ها و نارضایتی هایی شده بود. دوستانی که قانع بودند و دوستانی که رقابت را ترجیح می دادند.
به خاطر تغییر آب و هوایم کسل و خسته شده بودم و البته کم خوابی های گاه 2 یا 3 ساعته ام در طول جشنواره خستگی ام را دوچندان می کرد. طوری که در سفر قشم در لنج حالم به مراتب بدتر از قبل شده بود و نتوانستم شعرخوانی دوستان شاعر در وسط دریا را گوش بدهد و حال اینکه علی شاه علی مسخره ام می کرد که: تو باشی شبا زود بخوابی... و باز بماند که برایم درس عبرت نشد و همان شب با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم برویم سمت دریا و اسکله. کار هر شبمان بود. شب اول من، عطیه، وحیده، مهدی فرجی، سحر و آقای ملانسب رفته بودیم و مهدی فرجی برایمان شعر خواند و من فکر کردم که واقعا حق دارند که به او بگویند بهترین شاعر...
شب آخر فقط من دلم نمی خواست بخوابم و هوس دریا و اسکله کرده بودم اما بچه ها خسته بودند اما چند نفری با بچه ها تصمیم گرفتیم یک دور کوچک بزنیم و این دور کوچک 20دقیقه ای مان تا سر خیابان 2 ساعتی طول کشید و برعکس فکرم حسابی خوش گذشت. تنها بدی اش این بود که پای چپم که سالها ÷یش ضرب دیده بود به ستون لنج خورده و حسابی درد می کرد و یکی آن وسط نبود که بگوید آخر دختر مگر بیماری با این وضع پایت هوس پیاده روی شبانه می کنی و تازه بالای سکوی اسکله هم می روی که نتوانی بیایی پایین.
بچه ها در حال ریختن طرح جشنواره ی مردادگان بودند و بهتر است نگویم چه برنامه هایی که به ذهنشان نرسید و من گاهي به حرفهايشان گوش مي دادم و مي خنديدم و گاهي در حال و هواي خودم بودم و خيره مي شدم به خليجي كه به فارس بودنش هم مشكوك اند و فكر مي كردم به داستان جديدم. اما در كل شب به يا ماندني و خاطره انگيزي بود و دوستش داشتم با اينكه تمام شب را تا صبح به خاطر درد پا نتوانستم بخوابم و ...
خنديدن هايمان با مريم حقيقت، شوخي هاي علي شاه علي، شعرهاي مهدي فرجي، صحبت راجع به رشته ي ادبيات با صالح دروند، دور هم نشستن در هتل و بهم ريختن كل دكوراسيون آنجا براي شعرخواني دسته جمعي، صحبت هاي شبانه با سيما، اسكله، لنج، خريد قشم، عروسك گوسفند مهدي نظارتي زاده، لهجه ي كرمانشاهي و زيباي سحر، بامزگي هاس غزل دختر ليلا كردبچه كه گاهي مرا ياد كودكي خودم مي انداخت زماني كه با برادر و خواهرم به جشنواره مي رفتم همه و همه حالا شده اند جزئي از خاطرات من كه نمي دانم 10 سال بعد هم دوستشان خواهم داشت يا نه.
در ادامه ي مطلب 2 شعر جشنواره را كه به نظرم زيباتر از همه بودند و خودم بسيار دوستشان دارم را مي نويسم. شعر سپيد ليلا كردبچه و غزل صالح دروند. مطمئنم از خواندنشان پشيمان نمي شويد.
1. دليل نگذاشتن آثار باقي دوستان مثل مريم حقيقت، مهدي نظارتي زاده، سارا جلوداريان و ... فقط به اين دليل است كه فكر مي كنم اشعار بسيار بهتري نيز نسبت به اشعار جشنوارهشان دارند و من به شخصه با اين 2 شعر ارتباط بيشتري برقرار كردم.
2. اگر مي توانستم داستان وحيده ابراهيمي را هم حتما مي گذاشتم اما...
به نامش و به یاریاش...
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از این ننگ و گنه پیمانهام ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانهای ده
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است...
چقدر نزدیکم به فروغ و چقدر نزدیکم به خودم ... .حداقل میتونم بگم که با این ابیات شعرش به شدت همزاد پنداری میکنم. این روزها بیشتر از همیشه درگیر نوشتنم و دارم خیلی جدیتر از قبل به نوشتن و نویسندگی فکر میکنم. دلم میخواد یه برنامهی فشرده برای کارم بذارم و ببینم حاصل 5 سال تمرین مداوم نویسندگی چی از آب در میاد.
بعد مدتها عنایت خدا هم شامل ما هم شده و فصل امتحانات تموم شد و من مثل قحطی زدههای از جنگ برگشته حمله کردم سمت کتابها و فیلمهام. از زوربای یونانی کازانتزاکیس گرفته تا نمایشنامههای چیستا یثربی و اکبر رادی. تمام مدت امتحانات کتابهام از تو قفسه هی بهم چشمک میزدن که بیا ما رو بخون، بیا ... و نمیدونید چقدر سخت بود جلوی خودمو نگه دارم و هی به خودم امیدواری بدم و مدام تکرار کنم بعد امتحانا، بعد امتحانا... .
باقی قسمتهای قهوهی تلخ رو هم که ندیده بودم دیدم. دربارهی قهوهی تلخ یک مسئله شدیداً فکرم رو مشغول کرده. اوایل وقتی دیدم یه کار جدید از مهران مدیری داره ساخته میشه خیلی ذوق کردم اما بعد ازچند قسمت اون اشتیاق سابق از بین رفت با اینکه برای مهران مدیری ارزش زیادی قائلم اما به نظرم اشتباه بزرگی کردن که توی این پروژه با پیمان قاسم خانی همکاری نکردن. اینکه تمام مدت پخش سریال آدم مدام از یه چیزی ناراضیه و وقتی این کارو با شبهای برره و پاورچین مقایسه میکنه این نارضایتی دو چندان میشه.
نمیدونم شاید کمی دارم مقرضانه نظرمیدم. شاید علاقهی وافر من به کارها و نوشتههای پیمان باشه که این حس رو توی من ایجاد میکنه. آخه من ازبچگی، از همون موقع که فیلم من زمین را دوست دارم رو دیدم علاقهمند به نوشتههای پیمان قاسم خانی شدم. باهمون دیالوگ: من گلها را دوست دارم، من خیابان را دوست دارم، من آدمها را دوست دارم، من زمین را دوست دارم... . و بعد نان، عشق موتور 1000 ، دختری با کفشهای کتانی، مارمولک، پاورچین، شبهای برره، مرد 1000 چهره و... فکر میکنم آدم خوش سلیقهای باشم.
نوشتههای پیمان لااقل میتونم بگم برای من جذابیت خاص خودشو داره. البته پیمان تو سن پطرزبورگ نشون داد که بازیگر خوبی هم هست و کاش بیشتر بازی میکرد و بیشتر مینوشت تا شاید از این طنزهای سخیف و آبکی نجاتمون میداد. حالا هم فکر میکنم تو قهوهی تلخ واقعاً جای پیمان خالیه و اگه بود شاید کار انقدر ضعیف باقی نمیموند و بیننده مدام شاهد طنزهای قدیمی تکرار شده توی باغ مظفر و شبهای برره و ... نبود که بخواد به حرص خوردنهای مداوم سیامک انصاری و یا استعداد فوق العاده اما تکراری محمدرضا هدایتی توی نقش پیرمرد بخنده. اینکه مدام شخصیتهای جدید اضافه بشه و شخصیتهای قبلی حذف بشن یا به قول مهران مدیری اون دکورای سنگین و اون دوختهای لباس آنچنانی هم هیچ کمکی به بهتر شدن کار نکنه و بیشتر سرگردانی نویسنده و کارگردان رو توی کار نشون بده. و این که کل کار بخواد رو دست جواد عزتی و کیه کیه گفتن هاش بچرخه و حتی بعد چند قسمت گردن زدنهای رئیس نظمیه و تملق گوییها و آه کشیدنهای بلوتوث هم کسل کننده بشه.
فکر کنم اگه مهران مدیری قرار باشه به اختلافات خودش با پیمان ادامه بده ضرر خیلی بدی میکنه. به نظر من قهوهی تلخ با وجود پیمان قاسم خانی واقعا شیرین میشد.

و قاف حرف آخر عشق است
جایی که نام کوچک تو آغاز می شود...![]()
این پست رو می خوام تقدیم کنم به روح بزرگمرد عرصه ی شعر و ادب پارسی شادروان قیصر امین پور.
خیلی خوشحالم که تونستیم توی دانشگاه برنامه ی بزرگداشت قیصر رو به عنوان یه ادای دین اون هم درحد چند دانشجو هرچند نالایق برگزار کنیم. و خدا رو شکر که مراسم بی دغدغه و مشکل برگزار شد.
احساس می کنم قیصر هم تو مراسم خودش روی یکی از صندلی های جلو نشسته بود و داشت بهمون نگاه می کرد.کاش از همون جا بهش می گفتم که هنوز چقدر خاطرش برامون عزیزه.
از استادان بزرگوارم آقایان ساعد باقری، افشین علاء و سرکار خانوم فاطمه سالاروند که محبت کردن و به عنوان مهمان برنامه ی ما تشریف آوردن از همین جا تشکر و قدردانی می کنم. همچنین از آقای رضازاده ی عزیز و خانم بهاره رستمی نژاد بابت شعرهای زیباشون متشکرم و البته قدردان زحمات برادر خوبم دکتر شهریار قلی زاده هم هستم که تا پایان مراسم حضورش قوت قلبی بود برای ما.
برای بهتر دیدن عکس ها اونها رو ذخیره کنید
موفق و سرسبز باشید



یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی... صبر داشته باش
الانم تو وبلاگ شعر فارسی زبانان بودم با این آدرس: www.irafta.blogfa.com
یه نظر سنجی هست برای انتخاب بهترین شاعر جوان ایران.انتخابش سخت بود.به نظر من شاعرای خوب و جوان ایران کم نیستند.اما خب من خودم به شخصه ارتباط خیلی خاصی با اشعار آقای علیرضابدیع برقرار می کنم.به نظرم تو زمینه ی شعر توانا هستند و خوش قلم. به هرحال یک سری بزنید بد نیست.
حرف آخر: برایم دعا کن، چشمهای تو آفتابگردانند، به هرکجا که نظر کنی
خدا آنجاست...
نظرات ارزشمندتون رو لطفا توی پست قبل بذارید ممنون
سبز باشید
سر ارادت ما و آستانه حضرت دوست
که هرچه بر سرما می رود ارادت اوست
این روزها رو با تمام سختی هاش دوست دارم. با همه ی دلمشغولی هاش. بماند که مدتیه دستم زیاد به قلم نمیره. دانشگاهم که شده نور الی نور. سر و کله زدن با خاقانی و سیاست نامه و بدیع هم خودش عالمی داره. و البته شعر خوندن و آواز خوندن با ماهرخ تو کلاس و گه گاه ریتم گرفتن هاش روی میز اساتید اونم ساعات بین کلاس ها که واقعا بهم می چسبه.
درسته که چیز زیادی ننوشتم اما تا دلم خواست کتاب خوندم . انواع رمان های خارجی و داخلی و نمایشنامه ها و فیلمنامه ها . بهترینش پرده ی نئی کار بهرام بیضایی که بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش . به جرات می تونم بگم استاد بیضایی جزء نادر آدماهاییه که روی زمین خدا رو خوب شناخته.
سینما هم زیاد میرم . هیچ عبدالرضا کاهانی واقعا دوست داشتنی بود . مصداق بارز با پول پریشانم و بی پول پریشان بود . من که دوست داشتم.
گفتم سینما . 2 تا خبر جدیدا شنیدم که یکی به شدت خوشحالم کرد و اون یکی به شدت ناراحت .
اولیش فروش خوب قهوه ی تلخ آقای مدیری بود .هرکی هرچی می خواد بگه ولی من از این خبر واقعا خوشحالم . به هرکی هم گفتم گفت نوش جونش که حقشه . اما کاش آقای قاسم خانی هم جزء نویسندگان کار بودن.
و دومیش خبر لغو پروانه ی ساخت جدایی سیمین از نادر کار آقای فرهادی بود که فقط می تونم بگم متاسفم .اونم فقط به خاطر حرفهای آقای فرهادی تو جشن سینما که... .
واقعا نمی دونم چی باید بگم . اما خب سوزناک ترش رو ترانه علیدوستی تو وبلاگش نوشته حتما بخونید.
حرف آخر: تنها کسی مرا از ته دل خوشحال می کند که به من بگوید از ته دل خوشحالش کرده ام
موفق و سرسبز باشید...
سلام...
اوضاع بهتر از هفته های قبله.خیلی بهتر.
هوس کردم امروز هم با یه داستان به روز کنم.
اگه ممکنه نظرات ارزشمندتون رو توی پست پایینی بذارید ممنون میشم.
سبز و سربلند باشید
چراغ مطالعه را آرام روشن می کند . نورش چشمش را می زند . شب از نیمه هم گذشته . خوابش نمی برد . کلافه است . سرش درد می کند . کاغذی بر می دارد و بالایش می نویسد:همیشه او...
دستش را روی خط اول می گذارد و من آغاز می شوم . بی آنکه خود بخواهم . همیشه تمام سردردها و کلافگی هایش را سر من خالی می کند.


